سک سک
دفتر نم نم زندگی 
قالب وبلاگ

ومن در جایی زندگی میکنم که آنجا زمان به بن بست مکان رسیده و تغییر نمی کند، تحول رنگ وبوی خود را از دست داده است ، تغییر معنای بجز دیروز نداردم ، جنب و جوش راه بجایی جز رسیدن به نقطه آغازین دیروزها نمی برد فقط این شکل ها و قیافه های اجسام است که مسن ترشده و در بستر زمانی ایستاده پیرتر می شوند بی آنکه حرکتی هدفمند و سودمند را کرده باشند .آری اینجا همه چیز ، همان دیروزهاست و فردایی بجز امروز و دیروز وجود ندارد و شاید این می تواندنهایت مرگ یک انسان  باشد ، نفس بکشد ولی نفس هایش هیچ سود و پیشرفتی  نداشته باشد ،چون مردگان در سکون ابدی بماند و خویشتن خویش را در زمان به بند کشیده ی مکان محبوس و مدفون کند و اینک این منم مردی ، با اندیشه های دور ودراز و پژمرده در نقطه ی تلاقی زمان در مکان .

چه سخت و شکننده خواهد زمانی که انسان می داند سالها پیش مرده ولی همچنان به اندیشه هایش می اندیشد بی آنکه بتواند آنان را عملی کند و در رنج ابدی درونی خود را محبوس کند و به غل و زنجیر دانستن هایی که می داند نمی شود عملی کرد به بند کشیده شده است . ومن اینک این چنینم !می دانم که نمی شود !و این نهایت رنجی  است که انسان می تواند داشته یاشد بی آنکه بتواند از آن رها شود .

 

[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 17:30 ] [ علی ]

اما یه خبره دیگه اینکه برا دختر خواهرم خواستگاری اومدن اون روز صبح خواهر بزرگم که شوهرشم تو تو تصادف به رحمت ایزدی رفته به من گفت که داداش برا معصومه خوانوم م ... زنگ زده و گفته اگه اجازه بدین بیایم خواستگاری از دخترت برا پسرمون من گفتم پسره رو خوب میشناسم فعلا هم رئیس بانکه اگه خواستین  و دختره راضی بود اشکالای نداره بگین بیاد اما وقتی اومد بهش بگین که با داداش هام و دختره باید حرف بزنم و فردا زنگ بزنین جواب بدیم . خواهرم بهم گفت که به هیچ کس بجز تو نگفتم اگه صلاح می دونی به داداش های دیگه هم بگو ومن به داداش هام زنگ زدم و موضوع رو گفتم اومدم خونه مادر خانومم و دخترهاش با پسر ش تو خونه بودن احوال پرسی کردم مادر زنم منو به تعجب انداخت گفت که میگن دختر خواهرتو دادین به پسر فلانی و همه چیزم تموم شده من متعجب شدم چون حالا فقط زنگ زدن و خونه هم نیومدن و قراره اگه خدا بخواد بیان و من تکذیبش کرد چون اونها چندین مرحله جلو بودن ومن شاخ در آوره بودم از فرکانس این خانوم ها .

خانومم ناراحت شد که چرا بمن نگفتی و اونها به به من فرصت نداده بودن تا به خانومم بگم و از طرفی نیازم نبود که بجز خانومم بقیه هم بدونن و من هم تکذیب کرده بودم دیگه همینجوری تکذیب می کردم و بالخره بعد از ظهر خواهرم تماس گرفت که اومدنو منم اونی که گفته بودی بهشون گفتم اومدم خونه و

[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 9:16 ] [ علی ]

اون روز رفتم مشهد مقدس و بعداز پایان ماموریت و کلی عبادت از طرف اونهایی که دلشون میخاد و یا وجود چنین امام و شخصیت برجسته ای رو خبر ندارن و بالاخره از طرف همه دوستان وآشنایان زیارت کردم و روز سه شنبه ساعت 10:50 با پرواز مشهد تبریز به تبریز اومدم ، شب با خانوم عزیزم تلفنی حرف زدم صداش یه جوری بود پرسیدم گفت سرما خوردم اما قبل پرواز و بعدش هی زنگ میزنم جواب نمی ده . مستقیم رفتم خونهی دادش کوچلوم تو ولیعصر تبریز آخه داداش بزرگم و مامامانم هم اونجا بودن ، باهم رفتیم خونه آبجی سوم برا ناهار من مثل همیشه کم خوردم و اونها بهم گفتن که عموت چاقو خورده و بیمارستان بریم عیادتش ، من که خسته بودم مایل نبودم برم بالاخره مامامنم گفت که خانومتو عملش کردیم ، انگاری آبسردی ریختن تو سرم کلافه شدم شک برم داشت زودی گوشی رو بر داشتم با موبایلش تماس گرفتم خاموش خاموش بود داشتم از اضطراب دغ می کردم زنگ زدم به گوشی مامانش اونم جواب نمی داد به گوشی آبجیش اون گفت تو خونه ام و اون حالش خوبه گفتم سلوا کو گفت اونم پیش منه بهش گفتم بده حرف بزنم از اون پرسیدم مامان کو گفت شکمش درد می کرده بردن بیمارستان دلم یه ذره آرام شدم هم از بابت سلامتی دختر یکی یه دونه ام هم از گفته اون که همیشه راس میگه . فورا با اضطراب خودمو به بیمارستان رساندم دیدم با قیاف های رنگ پریده رو تخت خوابیده و از آشناها و دوستان دورش حلقه زدن احوال پرسی کردم و تو دلم یه تشکر بی ریا از خدا کردم . راستش نتونسیتم زیاد ارادتمو براش نشون بدم چون افراد زیادی اونجا بودن دلم میخواست با هاش خیلی صمیمی احوال پرسی می کردم و ازش کلی معذرت میخواستم و میخواستم منو ببخشه که نتونستم تو اون لحظه حساس رفتن اتاق عمل پیشش باشم و اصلا بخاطر اون لحظه حالاهم ناراحتم و خودمو اصلا نمی بخشم .

بالخره بخاطر اینکه دخترم غریبی می کرد مامانش هم توبیمارستان بستری بود اومدم هریس و شب دوتای با دخترم تو خونه خوابیدیم و صبح برا مرخص کردنش راه افتادیم تبریز ولیردکتر حسنی پزشک معالجش اجازه ترخیض نداد وماهم به اتفاق دخترم شب رو تو خونه عموی خانومم موندیم وصبح پی کار ترخیص شدیم ترخیص یه خورده طول کشید و در ccu طبقه چهار که روبروش بستری زنان اداره ما و خانوم منم هم بستری بوده سیم ها اتصالی پیدا کردن و آتش سوزی مختصری شد آسانسورها ایستادن و آدم ها توش موندن دود همه جا رو گرفته بود من دخترم رو بغل کردم و فوری از پله های تاریک و ظلمات خودمو به طبقه چهار رسوندم دیدم آتش رو خاموش کردن ولی دود غلیظی طبقه چهار رو فرا گزفته خانومم زنگ زد که نیاین بالا ومن که دیدم دیگه مشکلی نیست سریعا بدنبال ترخیص افتادم و بالاخره به سلامتی ترخیصش کردم و آوردم خونه خودمون هریس .

از اون روز هی مهمون میره و میاد .


[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 8:55 ] [ علی ]

و دیروز و پری روز بعد از دو روز آبدرمانی باخانواده در سرعین بعداز ظهر دیروز به خانه برگشتیم و امروز تبریزم تا ساعت ۴ با پرواز تبریز مشهد به مشهد مقدس بروم

 

[ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 ] [ 13:45 ] [ علی ]

ای کاش میشد که می فهمیدم برای چه بیقرارم !؟

برای چه خود خوری می کنم و برای رسیدن به چه عجله دارم !؟

ویا نه شاید برای آنکه روزگار را وفق مراد و مطابق اندیشه و فکر خود پیدا نمی کنم بیقرارم!؟

ای کاش میشد  حداقل می فهمیدم ولی باور کنید که خود نیز نمی فهمم !!

انگار در درونم متضادها باهم در جنگند و تا کنون نیز هیچ یک بر دیگری پیروز نشده  است .

امید بدان روزی دارم که یکی بر دیگری غلبه کند و مرا از آشفتگی درونیم رها سازد آنچه می فهمم با آنچه در جامعه می بینم و روبرو می شوم از زمین تا آسمان فرق دارد و شاید این هاست رنج ودردی که من می کشم !؟

[ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 ] [ 22:48 ] [ علی ]

عید بازهم آمد بعداز یک رمضان که در اول آمدنش رعب و وحشت درازی روز و گرمای طاقت فرسا تلخ نشانش میداد اما زود دتر از گذر همیشه زمان گذشت و تمام شد،  تمام شد بی آنکه بعضی ها روزه دار بوده باشند! نه روزه دار خوردن و آشامیدن!

خوب بالاخره سپری شد اما من همچونان از دیرینه ها  در دلم سنگینی عجیبی احساس می کنم و هرچه موتور محرکه  فکر و اندیشه ام گرم تر می شود بیشتر درک می کنم که انسان ها با وجود امکانات مادی بیشتر از نبود آزادی فکر واندیشه رنج می برند و یا بعبارتی دیگر هرچه امکانات معیشتی بیشتر می شود آزادی انسان محدودتر و محدود تر می شود و انسان از درون دچار ناراحتی می شود بخصوص در آن موقع که از عمق وجود ایمان می آورد که ناکسان بر کسان در امور برتری دارند، در آن موقع اشک از دیدگان بصیرت اندیشه اش بی اختیار جاری می شود و از دهلیزهای قلبش عبور کرده و در نهانخانه دل غمی عجیب ب بر ساحل خونین می نشاند .

کاش انسان های عامیانه اندیش نیز آن طور که برخی تجربه  اندیشان یا نه معرفت اندیشان می دیدند امور را دیده و  می فهمیدند !

اما افسوس که این چنین نبوده و نخواهد بود و آنان که می دانند از دانایی خویش  دیوانه وار باید زندگی کنند !

و من شاید از دریچه آن دانایی نیم نگاهی کرده ام که اینقدر بیقراره بیقرارم و دوست دارم فریادبکشم و حقیقت را در گوش کر زمان به ندا درآورم شاید که اندیشه های خموش بیدار شوند و خویشتن خویش را پیدا کنند!

اما افسوس ، افسوس ... !

[ جمعه هجدهم مرداد 1392 ] [ 18:25 ] [ علی ]

امروز هم مثل سایر روزها رفتم ادراه  ساعت 8 شروع میشه و ساعت 12:45 ظهر کلاس های خودسازی و معنویت بقول خودشون که میگن و عمل نمی کنن شروع میشه .

گوینده کلاس آخ ...  مطالبی را میگه که خودش عمل نمی کنه و اونجا آدم به استحاله از درون دین پی میبره  یعنی یکی مروج دین که خودش گریزان از عمله .

بعدش ساعت 14 اومدم و رفتم تا خانوم و دختر کوچلومو آوردم خونه یه خرده استراحت نیمه ای کردم چون دخترم همیشه بیداره و میاد به من سر می زنه و صدا میکنه و بعد یه بوس برمیداره و میره و بعداز 10 دقیه ای کمتر و بیشتر دوباره تکرار میکنه .

بعدش بلند شدم و یه کتاب  از س...  و ک ... و شبستری بنام سنت و سکولاریسم دستمه چند تا مقاله خوندم  و فعلاهم تو وب دارم وبلاگهامو چک می کنم .

[ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392 ] [ 17:52 ] [ علی ]
روز هشتم ماه رمضانه و من نیز چون سایر مردم دیندار شریعت اندیش عامیانه به نخوردن ونیاشامیدن سرگرمم و هی مواظبم تا چیزی نخورم اما غم و بغض عجیبی دل وجانم را به تسخیر خود درآورده است میان ماندن ورفتن در پوسته ی دین سرگردانم ، شاید اعمال کسانی که بر اریکه قدرت تکیه زده اند مرا در این مردد بودن ترغیبم می کنند .

دوست داشتم که انتقاد جای تزویر و ریا را درجامعه می گرفت و من آنقدر انتقادمی کردم وطالب پاسخ می بودم تا به یقین برسم اما صد افسوس که راههای رسیدن به یقین را بسته اند و بهتر بگویم خدارا و دیدار با اورا به بند کشیده اند .

[ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392 ] [ 4:20 ] [ علی ]

 و بالاخره با صلاحدید بزرگان ، انتخابات شوراهای شهر با ریاست جمهوری به قول خودشون تجمیع شد و چند ماهی هم سر مملکت و مردم و ملت به این امر مشغوله در شهر ما هم شوراهای شهر برای هیچ چیز به رقابت پرداخته اند و جالبتر از همه اینکه چند نفرشون که دوره ی طویل و دراز مدت 6 سال رو کلی گل گاشتن و شهر را خراب خرابتر با آوردن یه شهردار معلم تاریخ و بعدش احساساتی با موضوع ها برخورد کردن نمودند با کمال پر رویی شرکت کرده و از همه درخواست رای دادن می کنن و اگه کسی بهشون انتقاد هم بکنه ناراحت میشن و سفسطه بازی راه میندازن تازه مثل اینکه پدربزرگ زن شهردار تاریخ ساز  چندتا از شوراها رو آورده تا باز اون شهردار عقب مونده رو در اون مقام خرابکارانه اش تثبیت کنند و به صفحات سیاه تاریخ  شهر در مورد خودشون بیفزایند بیچاره این مردم که از کلی چیزها خبر ندارند و نمی دانند که اگه این قوم شورا بشن و تازه این شهردار رو هم بردارن یکی دیگه که بدتر از اونه رو جاش جایگزین می کنن و شهر را به مثال از چاله در آوردن و در چاه انداختن می کنند .

ومن امتحانهام در  اون اوجش است و دوتا امتحان در این گیر و دار دادم ودوتاش هم باید بنویسم تا بقول بعضی ها سری در میان این سرهای افعی دربیارم اگه خدا بخواد .

[ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392 ] [ 23:33 ] [ علی ]
بالاخره عید نوروز از برج و باروهای شهر به داخل خونه هامون اومد و مثل سایر سالها دید وبازدیدهای ناگهانی آغاز شد انگار تا دیروز هیچ کس هم دیگر را نمی شناخت و یه هویی باهم آشنا شدن ولی برای من خیلی غصه آور و درد ناکه چون واقعا احساس میکنم پیرتر میشم و لحظه ها رو بیخودی از دست میدم آره منم رفتم دید و بازدید ولی دلم بهاری نشد !!!!

خدا کاری کنه که بتونیم رضای خلقش رو جور کنیم ما که دیگه رضای اونو نمی تونیم بدست آریم . انشاالله

[ جمعه دوم فروردین 1392 ] [ 13:4 ] [ علی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خاطرات ترش و شیرین زندگی ، این حیات چندروزی است که برای شما خوانندگان عزیز تقدیم می کنم امیدوارم که خوشتون بیاد .
امکانات وب
  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ